خاطره 13 " دبستان "

 کلاس پنجم بودم درست هم قد معلممون , معلم سال پنجمیا همشون مرد بودن , نمیدونم دقیقا جشن بود یا یه خبری توی مدرسه بود که همه معلما جمع شده بودن که والیبال بازی کنن منم به واسته قدم , بردنم بازی , گرم بازی بودیم که توپ افتاد بالای درخت کنار که پر از خاره ! هر کار کردن نتونستن با چوب و سنگ توپ رو بندازن پایین , خلاصه من رفتم بالا با هر بدبختی بود توپ رو انداختم پایین موقع پایین اومدن رو یکی از شاخه ها به مارمولک دیدم که انگار مرده بود برای فضولی که شده بود برداشتم گذاشتم تو جیبم و از درخت اومدم پایین اما یادم رفت که گذاشتم تو جیبم , بازی تموم شد و رفتیم آب بخوریم همه معلما هم همونجا بودن اکثریت خانوم بودن , یه لحظه حس کردم یه چیزی تو جیبم تکون خورد , یادم اومد که مارمولک گذاشته بودم اونجا ! مثل اینکه نمرده بود .... وااای حالا داشت از جیبم میومد بیرون ! گفتم الان اگه معلما ببینن تا آخرسال میشم ضرب المثل مدرسه ! دستم کردم تو جیبم و گرفتمش که نیاد بیرون و یه حس بدی هم داشتم , یکی ار معلما متوجه من شد و گفت کلانتر چی توی جیبته ? هول کردم ..گفتم چیزی نیست خانوم ... دیدم همه معلما کنجکاو شدن نگام میکنن دیگه داشت آبروم میرفت , گفت بیا اینجا ببینم دستت رو در بیار ببینم , آخ که دیگه آبروم رفت ! دست مشت شده م از جیبم آوردم بیرون , همه منتظر بودن ببینن چیه , گفت مشتت رو باز کن ...منم باز کردم وااااااااااااای داشت گوشم کر میشد از بس خانوم معلما جیغ زدن !!! 
یکیشون حالش بد شد .... خلاصه اوضاعی شد ...



خاطره 33 " مارک معروف "

جلوی خونمون یه درخت لیمو داشتیم و من زیرش رو جوری درست کرده بودم که میشد رفت زیرش و لیمو و نمک و ترششششش و ....
خلاصه پاتق دنجی شده بود ، یه شب ساعتهای 2 میشد زیر درخت بودم دیدم دوتا دختر خانم تیپ خفن ! دست در دست هم با خنده و کمی هم آواز داشتن از جلو من رد میشدن که البته بنظرم داشتن آبمیوه میخوردن ! ازین آبمیوه قوطیا ! 
دقیقا جلو من که رسیدن دوتا قوطی رو پرت کردن رو درخت ، یکی از قوطی ها از بین شاخ و برگ درخت دقیقا افتاد جلوی من و من در کمال تعجب دیدم قوطی آبجو بود اونم مارک معروفش ...


خاطره 32 " اسب سواری در ساحل "

دوستم اصرار کرد بیا بریم ساحل منم باهاش رفتم گفتم حال هوام عوض شه ! اوضاعی بود ساحل ، دل و دلبری بود بقول دوستم ، انواع تیپ با لباس و بدون لباس ! اونجایی که ما نشسته بودیم نزدیکش یه پسری بود که یه اسب داشت و مردم رو سوار میکرد و یه گروه پسر که بقول دوستم بیدی بالدینگ ! کار میکردن هم بودن همه بالاتنه آه ! پایین تنه اووه! خلاصه دیدم یه دختربچه دست مادرش رو گرفته داره میاد اسب سواری ، مادرش هم تیپ زده بود خفن ! دختره رو سوار اسب کرد اما اسب از جاش تکون نخورد یهو دوتا از اون پسرها اومدن گفتن الان راهش میندازیم البته چشماشون جای دیگه بود ، بازم اسب تکون نخورد ! دوتاشون عقب اسب بودن یکیشون که سمت چپ بود محکم زد اونجای اسب ! اسب هم نامردی نکردی یه پای چپ لگد گذاشت توی شکم و اونجای پسره دومتر پرت شد عقب و با صورت توی شن ! همه داشتن میخندیدن دوستش که سمت راست بود دوباره زد اونجای اسب ! خلاصه یه پای راست هم نثار این کرد فرستادش پیش دوستش !!! اوضاعی شده بود
این دوست ما جو گیر شد گفت آرش ببین چیکارش میکنم ! گفتن بشین بابا ضایع میشی ، رفت و افسار اسب رو گرفت نازش کرد و در گوشش یه چیزی گفت در کمال تعجب اسب راه افتاد ! این دوست ما هم انگار اتم رو شکافته همچین قیافه گرفته بود ! خلاصه اومد بهش گفتم مسیح چیکار کردی گفت نمیشه گفت یه رازه ! خلاصه قول یه پیتزا از من گرفت ، گفت بهش گفتم : جان مادرت منو جلو اینا ضایع نکن نوکرتم !!!
قسم میخورد که همینو گفته !! 

خاطره 31 " اسماعیل و منشی "

 این خاطره یه جورایی دنباله خاطره " منشی باکلاس " هست یکم طولانیه اما بنظرم جالب باشه
یه چند ماهی از حضور منشی ها گذشته بود که رسول بهم گفت : ببین اسماعیل رو سوژه کردم ضایع نکنیا ! گفتم چیکار کردی ? گفت : بهش گفتم آرش رو دیدم با یکی از منشی ها توی پاساژ داشتن میگشتن بنظرم با هم دوست شدن ! گفتم بیکاری ! چیکارش داری بنده خدا رو ، خلاصه این اسماعیل که بچه فسا بود همچین زود باور هم بود ! هر روز توی سرویس کنار من مینشست و مخ من رو خورده بود ! حالا که چی ... آرش تو رو خدا کاری کن من با اون یکی دوس بشم ! گل بود به سبزه نیز آراسته شد ، گفتم : رسول داره اذیتت میکنه اسماعیل جان ! باور نمیکرد دیگه کاسه صبرم لبریز شد گفتم یه درسی بهش بدم که یادش نره ، بهش گفتم اسماعیل جان با این تیپی که تو زدی هیچ دختری نگات نمیکنه ، گفتم برو لباس نو بخر ، تیپ جدید فشن و ... اگه موردی نداره ابروهاتم درست کن !!! گفت ابرو نهههه!!! خلاصه فردا دیدم آقا اسماعیل کلی ولخرجی کرده ، نشست کنارم گفت تیپم چطوره? گفتم عالی فقط حیف ابروهات تمیز نکردی! گفت عمراااا ... چند روز گذشت گفت چیکار کردی ? گفتم با دختره صحبت کردم دختره گفت منم ازش خوشم میاد حیف ابروهاش یه جوریه ! ولی خودش باید پیشنهاد بده !!!
خلاصه اسماعیل عزمش رو جزم کرده بود هر روز از سرویس پیاده میشد دنبال دختره راه میوفتاد اما جرات نداشت چیزی بگه ، بچه های سرویس هم که کلا در جریان وقایع بودن ! همه منتظر یه برخوردی چیزی بودن ! چند روز طول کشید اما جرات نداشت چیزی بگه خلاصه یه روز بهش گفتم اسماعیل ابروهات رو درست کن خودم دختره رو راضی میکنم! چشمتون روز بد نبینه فردا دیدمش نشناختمش !!! ابرو کمونی باریک ... نمیتونستم جلو خنده رو بگیرم گفتم اسماعیییییل ایول چی شدیییییی! بچه ها یهو !!! همه ولو !!! نمیشه توصیف کرد چی شد و چه ها کردن بچه ها ، حالا گیر داده باید همین امروز بهش بگی !!! حالا خر بیار باقالی بار کن ، داشتم پشت سر دختره راه میرفتم نمیدونستم چی بگم ، گفتم یه حرف الکی میزنم چند ثانیه حرف میزنیم که اسماعیل ببینه بعد یه بهانه ایی میارم ، گفتم ببخشید خانم فلانی من پرونده رو تکمیل نکردم اگه وقت داشتید ببینید نواقصش چیه تکمیل کنم ! خیلی تابلو بود دروغ گفتم ، گفت آقای کلانتر انقدر آقای اسماعیل ... رو اذیت نکنید تمام خانمهای همکار خبر دارن شما چیکار کردید با این بنده خدا !!!
ما رو میگی !!!
خلاصه به اسماعیل گفتم دیر جنبیدی مرغ از قفس پرید! انقدر نگفتی تا با یکی دیگه دوست شده البته بنظرم قصد ازدواج دارن !!! خدا منو ببخشه انقدر دروغ تحویل اسماعیل دادم ، چند سال بعد اسماعیل رو دیدم ازدواج کرده بود به خانمش منو معرفی کرد منم تبریک گفتم بعد که خانمش رفت اونور ، آرووم گفت خیلی نامردی!!! میخواستم توضیح بدم و از دلش در بیارم ، اما اجازه نداد گفت : رسول بهم گفت که تو با هر دوتاشون دوست بودی ! و منو سرکار گذاشتی !!! الان دربدر دنبال این رسول هستم که پیداش کنم ...

خاطره 30 " لکنت زبان "

  داشتیم از محل کار بر میگشتیم ، من و راننده و دوستم امیر ، با مینی بوس بودیم ، امیر بنده خدا لکنت زبان داشت اگه گیر کرده بود دیگه بدجور ریپ میزد! بعضی کلمات هم راحتتر رد میشد! با هم راحت بودیم امیر همچین یکم ادعا داشت ولی جرات نداشت ، خلاصه داشتیم بر میگشتیم یهو یه ماشین با سرعت پیچید جلومون ! و رد شد راننده ما مجبور شد ترمز شدید بگیره و این به مذاق امیرخان خوش نیومد! امیر گفت : آآآقای رااااانننده برررس بهش میییدونم چیکااارش کنم!!! و رفت بغل در مینی بوس رو پله یا همون رکابش وایستاد و شیشه پنجره رو باز کرد ،گفتم : بشین سر جات امیر حوصله داریا! خلاصه راننده رسید به ماشینه و بغل به بغل شدیم ، امیر داد زد : هیییی یارررو خخخخخخخخ..... یهو روی "خ "گیر کرد ! من گفتم حتما میخواد فحش خواهرمادر بده ! راننده ماشینه یهو صورتش چرخوند سمت امیر ، داد زد : چته!!! راننده ازین بد قیافه های خلاف بود ، امیر از " خ " رد شد اما چون ترسیده بود حرفش رو عوض کرد و گفت : خووو یییواش برووو ! منم گفتم امیر بسسسه کشششتیش بیااا بشییین سررر جااات !!!

خاطره 29 " سوءپیشینه "

برای استخدام باید سوءپیشینه میگرفتم
رفتم مدارک رو تحویل دادم و اثر انگشت ... گفتن 48 ساعت بعد بیا جواب رو بگیر ، من نتونستم برم ، برگه رسید رو دادم داداشم گفتم برو بگیر ، داداش زنگ زد : تو کی زن گرفتی و کی طلاق دادی !? گفتم : جااااانم!!! گفت جواب سوءپیشنه ت : حبس بخاطر مهریه و عدم پرداخت نفقه !
گفتم شوخی نکن بگیر بیار دیگه ، گفت جدی میگم ! مجبور شدم خودم رفتم و با پیگیری مشخص شد اشتباه شده اما عواقب این اشتباه اینه که والدین محترم بهم شک کردن ! یه شب که ناراحت بودم گفتم : میرم خونه دوستم
مادر گفت : کاش همه زنها با شوهرهاشون دوست باشن!
حالا اینکه خوبه یه بار گفت : نوه ام رو نمیاری ببینم !!!
خلاصه این تیکه هاشون منو کشته!

خاطره 28 " مادر مهربان "

 با یه تیم فوتسال همکاری داشتم و مربی نونهالانشون بودم تیم خوب شده بود ، یکم سختگیر بودم اما بچه ها عاشق فوتبالن و سختگیری رو تحمل میکنن و همین باعث پیشرفتشون میشه ، یه روزی یه خانمی بچه 10 ساله ش رو آورد واسه تمرین ، البته هدفش این بود پسرش بیشتر چاق نشه ! پسره زیادی تپل بود یعنی بهتره بگم چاق بود میخواستم بدون اینکه مادرش ناراحت بشه بهش بگم پسرتون نمیتونه با بقیه بچه ها تمرین کنه ، اونا خیلی ازش بهتر بودن و نمیتونست پابپای بچه بیاد! هر چی گفتم مادره هی از بچه ش تعریف میکرد که دوساله میره مدرسه فوتسال و ....
با بچه ها شروع کرد دویدن دور زمین ، دور دوم بود که دیدم نیست !
اینور نگاه کن اونور نگاه کن
بعله ! دیدم رفته پیش مادرش روی سکو نشسته داره آبمیوه میخوره !

خاطره 27 " سوم دبستان "

کلاس سوم دبستان بود طبق معمول تابستون و روستا ، نمیدونم چه مراسمی بود ولی همه توی حسینیه بودیم ، که بقول معروف جیش فشار آورد ! دستشویی یکم فاصله داشت و بین درختها بود و روشنایی کم بود جرات نداشتم برم ، با اون فکر بچگی گفتم میرم پشت دیوار کارم رو میکنم فقط چون شلوغ بود باید سریع انجام میشد! خلاصه اینور و اونور رو نگاه کردم و طبق معمول پسربچه ها ایستاده و ....
یهو یه حس داغ شدن بهم دست داد آخه خواب بودم و توی خواب تمام اون ماجراها اتفاق افتاده بود و خودمو خیس کرده بودم

خاطره 26 " من ، بابابزرگ و عروسی "

عروسی داداشم بود حدود 10 سال پیش ، ظهر عروسی فامیلهای نزدیک خونه ما بودن ، منم که همیشه یه بلایی سرم میاد در چنین مواقعی ! یه دل درد و دل پیچه گرفتم که نگو ! با یه بدبختی داشتم تحمل میکردم رفتم پیش بابابزرگم تو اتاق دراز کشیدم ، گفت : چته ? گفتم آقاجون دلم بدجور درد میکنه ...
گفت بیا دوای دردت پیش منه ! دیدم یه پلاستیک کوچولو پیچیده شده از زیر بالشش در آورد ! فهمیدم چیه ، گفتم بابا بزرگ این چیه ? اونم که فکر میکرد من نفهمیدم چیه گفت : باباجون دواست دوا !
گفت برو دوتا چای لیوانی و یه استکان خالی بیار ! برای جلوگیری از بدآموزی بقیه ش رو توضیح نمیدم
خلاصه برامون آماده کرد و منم خوردم پشتشم چای شیرین ، بقدری تلخ بود که معده م میخواست از دهنم بیاد بیرون ، یه ساعتی گذشت دیدم نه بهتر نشدم دوباره رفتم پیش دکتر بابابزرگ جونم ! ایشون دوباره تجویز کرد و ما هم خوردیم
خلاصه شب عروسی با خیر و خوشی تموم شد
اما .....
من که اینا رو خورده بودم مسخره بازیهایی موقع رقصیدن و چه دیوونه بازیهایی درآورده بودم و خودم یادم نبود ! نعشه شده بودم در حد المپیک ! هنوزم که هنوزه وقتی اون فیلم رو میزارن باورم نمیشه اونکارا رو من کردم
با اون انعطافی که من بخرج داده بودم باور کنید توی المپیک مدال ژیمناستیک یا شنا و شیرجه رو میگرفتم
خدابیامرزدت بابابزرگ

خاطره 25 " نشیمنگاه "

سرباز بودم باید میرفتیم نماز جماعت ، بیشتر وقتها تنبلی که میومد سراغم ، بهانه ایی جور میکردم نمیرفتم ، یه روز که نرفته بودم از شانس بد ما فرمانده چند دقیقه قبل از نماز اومد و منو دید...
باهاش رفتم نماز ، توی راه کلی نصیحت کرد ، وضو گرفتیم رفتیم نماز خونه ، خیلی شلوغ بود اصلا جا نبود همون جلو در چسبیده به دیوار بزور یه جا پیدا کردیم ایستادیم و نیت ...
من که همش حواسم به فرمانده بود و اینکه با این جای کم چجوری رکوع و سجده برم ، با این قد درازم !
خلاصه خم شدم اومدم برم رکوع ! نشیمنگاه مبارک خورد به دیوار با کله رفتم توی نشیمنگاه نفر جلویی و یه چند نفری ریختن به هم ! جالب اینجا بود که بعدش با یه آرامشی نماز رو ادامه دادم انگار توی کائنات بودم

خاطره 24 " اعدام "

محسن پسر برادرم بشدت فضول و پر جنب و جوش بود الان دیگه ماشاالله مردی شده واسه خودش
, من و یکی دیگه از داداشام رفته بودیم خونشون قرار بود شب بمونیم , انقده این بچه چسبید به ما که دیگه اعصابم ریخته بود بهم , به داداشم گفتم اون صندلی رو بیار بذار جلو مبل و خودت هم کنارش وایستا , دوتا چادر هم آورد هر دو مون مثل شنل انداختیم رو شونه مون , من شدم قاضی و داداشم شد جلاد و برادرزاده م شد متهم !
داداشم بلندش کرد گذاشتش رو صندلی , پسر داداشم ساکت بود ! به جلاد گفتم : جرمش چیست ?!
جلاد : قربان این وروجک اذیت عموهایش میکند و حرفشان رو گوش نمی دهد
من : ای خبیث چرا چنین کردی ?!
برادرزاده ما هم که بهت ش زده بود فقط ساکت بود
من : آیا حق با جلاد است? حال تو باید مجازات شوی
جلاد رفت کاغذ و خودکار آورد
جلاد : قربان حال دیگر دیر وقتست حکمش را بنویسید برای فردا
منم روی کاغذ نوشتم : بجرم اذیت کردن به اعدام محکوم گردید راس ساعت ۷ صبح !
برگه رو دادم دستش گفتم برو دیگر با تو کاری نداریم !
رفت دیدیم پیداش نشد گفتم خدا رو شکر راحت شدیم !
فردا صبح دیدیم مادرش اومد گفت : چیکار کردین شما ?!!! محسن از خواب بیدار شده و میگه مامان اعدام خیلی درد داره ?!
مامانش میپرسه واسه چی میپرسی?
میگه من قراره اعدام بشم اینجا نوشته ! و کاغذ رو میده به مادرش !

خاطره 23 " رژلب "


با یکی از دوستام داشتیم میرفتیم جایی , خلاصه تیپ زده بودیم هر کی نمیشناخت میگفت از اون پولدارهای روزگاریم !
ولی یه ضدحال این بود که گوشه لب من تب خال زده بود و اذیت میکرد , یکم که رفتیم دوستم گفت چته پکری !!!
گفتم تب خال زدم داره اذیت میکنه
گفت منم زیاد تب خال میزنم از تو داشبورد رژلب بی رنگ بردار بزن رو لبت !!!
گفتم مسخره نکن همین یه کارم مونده بود !
گفت نه بخدا جدی میگم
خلاصه ما راضی شدیم و از داشبورد رژلب رو برداشتم رسیدیم چراغ قرمز , منم آینه جلو رو چرخوندم سمت خودم و داشتم رژلب میزدم !!!
یهو صدای جیغ و داد شنیدم !!! دیدم ماشین بغلی دو سه تا دختر دارن منو مسخره میکنن !!!
منم واسه اینکه کم نیارم یه دست توی موهام آوردم و یه ناز خواهر مادردار اومدم !
دوستمم پیاز داغش رو زیاد کرد و لپم رو کشید...


خاطره 22 " پسته خنده دار "

با دوستم رفته بودیم آجیل فروشی این دوست من خیلی ساده و دوست داشتنیه خداییش خیلی دوسش دارم
خلاصه دوست ما پسته خندان دید خواست بگیره ! اما اسمش رو یه لحظه فراموش کرد
گفت : آرش اسم این پسته ها چیه؟
خیلی جدی گفتم : بهش میگن پسته خنده دار یا مسخره !!!
بنده خدا دوست ما هم با کمی تعجب قبول کرد
به خانم فروشنده گفت : خانم بی زحمت یه کیلو از اون پسته ها بدید با دست اشاره کرد به سمت پسته ها
خانم فروشنده : کدوم پسته ها
دوستم : پسته های خنده دار !
خانم فروشنده : ایییییشششش مسخره (فکر کرد دوستم داره مسخره میکنه )
دوستم : آره آره یه کیلو پسته مسخره بدین !!!
من دیگه از مغازه رفتم بیرون ...
دوستم با پسته اومد
گفت : آرش ... دراز بی خاصیت
پسته مسخره خنده دار !......هان !!! دارم واست!


خاطره 21 " تلافی "

کلاس اول راهنمایی بودم و با بچه ها از مدرسه میومدیم خونه توی راه خونه ، جایی بود که ما فوتبال بازی میکردیم و هر وقت توپ ما میوفتاد توی خونه توپ رو پاره میکرد مینداخت بیرون ، خلاصه اینکه میخواستیم تلافی کنیم ، با دوتا از بچه ها بودیم یکی از بچه ها گفت : آرش بیا زنگ بزنیم و فرار ! گفتم باشه ، رفیقم زنگ زد و فرار و اون یکی دوستمم در زد و فرار ، منم خواستم با لگد بزنم به در که ... یهو در رو باز کردن و من افتادم تو حیاط !!! انگار مراسم چیزی بود ، چون چند نفر داشتن کار میکردن زن و مرد ، خلاصه یه چندتایی پس گردنی خوردیم و گریه کنان منو انداختن بیرون ! یادم اومد کتابام توی خونه جا مونده دوباره در زدم گفتم کتابام رو میخوام یه پیرزن اومد به خودم گفتم خدا رو شکر اگه مرد میومد یه کتک دیگه میخوردم ، پیرزنه اومد و با کتاب کوبید تو سرم و گفت بیا اینم کتاب !!!

خاطره 20 " منشی باکلاس "

 چند وقت بود توی یه کار خونه کار میکردم صبح ساعت 6 باید سوار سرویس میشدم چون نفر اول من سوار میشدم ، خلاصه همینجور تا نفر آخر سوار میشدن و میرسیدم محل کار ، هر کی میومد سوار سرویس بشه باور کنید بزور سلام میکرد و تلوپی ! میافتاد رو صندلی و خواب ! بعضی بچه ها بودن که حتی موهاشون رو شونه نکرده بودن یا لباس اتو نشده و خلاصه افتضاح ! حتی یه روز یکی از بچه ها انقدر خواب بود که با دمپایی توالت اومده بود سرکار !!! خلاصه زندگی به همین منوال گذشت تا اینکه کارخونه دوتا منشی استخدام کرد از اون باکلاسها ! از فردای اون روز تمام نفرات تا مقصد بیدار و بگو و بخند ! لباسها اتو شده حتی بعضی با کت و شلوار میومدن ، بوی انواع ادکلن به مشام میرسید ، مدل موهای جدید و بروز رو مشاهده کردیم

خاطره 19 " دوست دخترمون "

رفته بودم یه روستایی برای مشاوره و برگزاری کلاس برای خانواده ها
اول با خانمها صحبت کردم , بعد که بهم اعتماد کردن باهام راحت شدن از سختی زندگی و خصوصا بی مهری شوهراشون گفتن ! اینکه همیشه عصبانی هستند یا دنبال زن گرفتن و ...
عصر با آقایون صحبت کردم خصوصا در مورد اینکه با همسرتون مهربون باشید حرفهای محبت آمیز بزنید
یکی گفت : آقای دکتر !!! ( با مدرک دیپلم دکتر شدیم ! ) یعنی چی بگیم اون حرفها مال زمان خاصیه و همه خندیدن !
یکی دیگه گفت : آقای دکتر !!! حالا شما بگید چی بگیم
منم گفتم وقتی میاید خونه یا کاری با خانومتون دارید مثلا بگیدعزیزم ,خانمم و ...
یکی گفت : آقای دکتر !!! مگه دوست دخترمونه !?!!!
این جماعت با این طرز فکر واقعا نوبره والا

خاطره 18 " تعزیه خوانی "

نوجوان که بودم خیلی دوست داشتم تعزیه خوانی ببینم , خلاصه چهارم پنجم محرم بود رفته بودیم روستا , با خبر شدم روستای نزدیکمون عصر قراره شبیه خوانی و تعزیه داشته باشن با هزار خواهش و التماس منو بردن اون روستا , یه شوق خاصی داشتم هر چی نزدیکتر میشدم میدیدم مردم تو یه حالت خاصی هستن تا رسیدیم , منم سریع رفتم رو یه تپه واستادم تا خوب ببینم اما ...
یه صحنه دیدم که نمیدونستم چیکار کنم از یه طرف حرمت شکنی میشد اگه میخندیدم از یه طرف هم نمیتونستم جلو خنده ام رو بگیرم , حالا دلیل خنده من ! آقای شمر !!! که داشتن اون وسط رجز خوانی میکردن انگار لباس قرمز براش گیر نیومده بود و پیراهن پرسپولیس تنش کرده بودن رو سینه ش هم به انگلیسی بزرگ نوشته بود aiwa !!!

خاطره 17 " مادربزرگ دوستم "


تابستون که مدرسه تعطیل میشد دو روز بعدش روستا بودم , برای من که شر و شور بودم جای خوبی بود ! چند شب بود که همش میرفتم خونه یکی از دوستام و تا نصف شب اونجا بودم همش تو ایوون بودیم البته مادر بزرگش هم اونجا میخوابید البته چون یکم شنواییش ضعیف بود حرف زدن ما اذیتش نمیکرد اما نور مهتابی اذیتش میکرد ! خلاصه هر شب با تذکر مادربزرگ دوستم مهتابی رو خاموش میکردیم , دوستم که حال نداشت بلندشه با یه چوب که مادربزرگ برای عصا استفاده میکرد همینطور نشسته کلید برق رو میزد و مهتابی رو خاموش میکرد ! تکنولوژی رو داشته باشید ! خلاصه یه شب که مادربزرگش داشت از دستشویی بر میگشت که بخوابه با عصبانیت گفت : چرا گلوپ ( مهتابی ) رو خاموش نکردین و خودش با عصاش کوبید رو مهتابی و لامپ مهتابی رو ترکوند !!! من و دوستم هاج واج داشتیم بهم نگاه میکردیم , دوستم گفت مادربزرگ چرا لامپ رو شکوندی ?!! مادر بزرگ گفت مگه شما همیشه با عصا خاموش نمی‌کردید !!??

خاطره 16 " ازدواج منطقی "

چند وقت پیش یکی از دوستام که دانشجو بود خیلی اصرار داشت منو ببینه ! خلاصه اومد خونه و بعد کلی حرفهای بی مورد بهش گفتم : کار اصلیت چیه ? شروع کرد از تنهایی و ... حرف زدن , فهمیدم عاشق شده خلاصه ازم خواست برم با خانوادش حرف بزنم و بگم پسرشون عاشق شده , به دو دلیل یکی اینکه پدرش با من دوست هست و اینکه این بچه خیلی خجالتیه ! موندم چجوری عاشق شده این ! زنگ زدم باباش خلاصه خودمو دعوت کردم خونشون که کار مهمی باهاتون دارم ! رفتم خونه شون پدر و مادرش هر دو بودند , ما مثل این آدم بزرگا از سنت پیغمبر و ازدواج گفتیم و ... خلاصه گفتم پسرتون عاشق شده و بقیه ماجرا , مادرش بنده خدا ذوق کرده بود ولی انگار پدرش زیاد راضی نبود , مادرش پرسید حالا عاشق کی شده منم که طرف رو نمیشناختمش فقط طبق اسم و مشخصات داده شده گفتم اسمش نگین و دختر دختر خاله شماست !!! یهو دیدم مادرش یکم متعجب شد اما باباش یه لبخندی رو لباش اومد پیش خودم گفتم حتما مادرش راضی نیست اما پدرش راضیه ! که دیدم مادرش هم خندید گفتم خدا رو شکر انگار ثواب کردن به ما هم میاد ! بعد مادرش گفت که نگین الان ۵ ساله ازدواج کرده و یه بچه هم داره !!! گفتم شاید یه نگین دیگه باشه که گفتن نه فقط همین یکی هست حالا هم ضایع شده بودم هم خنده ام گرفته بود و هم متعجب بودم .... خداحافظی کردم , همین که از خونه اومدم بیرون زنگ زدم بهش , پرسیدم چند وقته باهاش هستی و آخرین بار کی دیدیش گفت خیلی وقته ندیدمش آخرین بار ۷ سال پیش دیدمش , گفتم حالا چی شد عاشقش شدی ? یهو صداش تغییر کرد و با یه اعتماد بنفسی گفت خواستم منطقی ازدواج کنم قبل از اینکه بهش بگم اول خانواده ام رو در جریان بزارم .... 

خاطره 15 " بیا بازی کنیم "

 برادرزاده ی چهار سالم اومده پیشم بایه حالت کودکانه و معصومانه ایی بهم میگه :بیا بازی کنیم...عموجون 
میگم چی بازی کنیم خوشگل خانووووم ?
میگه :من چشم میذارم، تو برو گمشو.!!!.  

خاطره 14 " خجالت در حد المپیک "

 دیر وقت بود داشتم برنامه نود میدیدم , صدای یه ماشین میومد که داشت جلو خونه ما با سرعت میرفت و هی دوباره ...صداش و ترمز هاش کلافه م کرده بود , خونه ما بر یه خیابون فرعیه , در رو باز کردم دیدم ماشین دور زد داره میاد طرفم سرعتش زیاد بود رفتم بغل خیابون بهش علامت دادم که وایسته , اما همینجوری با سرعت و خیلی خطرناک از کنارم رد شد یهو همه سرنشینای ماشین که چندتا دختر بودن با وضع نامناسب جیغ زدن و برام ادا در آوردن ! تعجب کردم , همینجور که با تعجب داشتم نگاشون میکردم یهو دیدم ماشین منحرف شد خورد به جدول و افتاد توی جوی کنار خیابون که یکم بزرگ بود اول خواستم بیخیال بشم برم پیش آقای فردوسی پور ! اما دلم سوخت گفتم شاید اتفاق بدی افتاده باشه , دویدم رفتم در ماشین رو باز کردم و کمکشون کردم بیان بیرون , بدون استثنا همشون گریه میکردن البته همراه با خجالت در حد المپیک ! هم دلم سوخت هم خنده م گرفته بود هم دلم خنک شده بود !!! 

خاطره 12 " سربازی "


یک سال از سربازی من گذشته بود , با بچه ها خیلی صمیمی بودیم و سربسر هم میذاشتیم , یکی از بچه ها به اسم سعید بود خیلی با من کل کل داشت اسم منو گذاشته بود معاون کلانتر ! یه شب که تا صبح باید نگهبانی میدادم نزدیکای صبح بود که یه قورباغه دیدم و یه نقشه شوم به ذهنم رسید !!! خلاصه قورباغه رو انداختم تو پوتین آقا سعید که وقتی میپوشه بهش بخندم , از بد روزگار این دوست ما دیر از خواب بیدار شد منم یادم رفت , تندی لباساش رو پوشید و پوتین هم پاش کرد و دویید سمت میدون صبحگاه , خلاصه اون روز هم رژه داشتیم کلی هم تنبیه شدیم ! خلاصه راحت باش دادن و ما جلوی در آسایشگاه نشسته بودیم که سعید گفت : بچه ها از بس رژه رفتیم بنظرم کف پام تاول زده و ترکیده آخه حس میکنم کف پام خیسه ! یهویی یادم اومد !!! خلاصه پوتین هاش رو در آورد و .....
بقیه ش رو نگفتم جون یاد اون صحنه میوفتم حال خودمم بد میشه , اونم هی دست میکشید روش و بو میکرد میگفت این چیه ?

خاطره 11 " خودکشی "

 حدود یک سال پیش میشد عصر بود دیدم توی یکی از کوچه ها خیلی شلوغه , رفتم ببینم چه خبره , یه خونه دو طبقه بود پسر صاحب خونه که آدم سالمی نبود رفته بود لبه پشت بوم واستاده بود میخواست خودش رو بندازه پایین ! یه آدم معتاد ..., خلاصه مثل اینکه پول کم آورده بود واسه مواد ! خانواده هم بهش پول نداده بودند , دیدم آتش نشانی و گروه امداد اومدن , پسره داد زد نیاین نزدیک والا خودم رو میندازم پایین ! خلاصه همونجا وایستادن ! داشتن وسایل کمک رو آماده میکردن , پسره بیشتر اومد لبه بوم و گفت تا 10 میشمرم میپرم ...., 1,2,3,4,5,6,7....خلاصه ترسید و دیگه نشمرد ! چندتا ازین همکاران محترمش همونجا بودن که انکار توپ ! بودن , ادامه ش رو اونا شمردن 8,9,10 ..(بپر رژا ژون) معادل بپر رضا جون ! خلاصه پسره هم پرید پایین ! و پاهاش شکست سریع جمع جورش کردن بردن ! 

خاطره 10 " رازداری من "

تو حیاط مدرسه داشتم شوت میزدم به یه قوطی که دیدم ناظم گفت کلانتر بیا اینجا , با خودم گفتم پس گردنی رو خوردم , گفت برو کمک فراش مدرسه داره انباری رو خالی میکنه , رفتم یه کمد بود جابجا کردیم , یهو یه موش که دروغ نگم اندازه یه بچه خرگوش میشد رفت لای وسایل که اونجا گذاشته بودن , خلاصه فراش گفت بیا بکشیمش ! یه تیکه چوب برداشیم , عجب موش زبر و زرنگی بود , میومد از کنارت رد میشد هورری دل آدم می‌ریخت پایین , حتما شما هم تا حالا این استرس چند ثانیه ای رو تجربه کردید , یهویی موش از کنار من رو شد فراش اومد بزنه بکشتش که ....
رفت تو شلوار فراش مدرسه !!!
حرکات عجیبو خنده دار فراش که میخواست موش رو در بیاره خیلی جالب بود موشه هم که جای اینکه بیاد پایین بیشتر میرفت بالا , من که بهتم زده بود فقط نگاه میکردم , خلاصه پیشروی موش تا نزدیکی نقاط حساس ادامه پیدا کرد که فراش باشی دو دستی موش رو از رو شلوار گرفت !!! رنگش مثل گچ سفید شده بود , انقده موشه رو فشار داد که بنظرم دیگه له شده بود , هنوز جرات نداشت ولش کنه ! از بالا شلوار همینجور که موشه رو گرفته بود انداخت بیرون ,ایییییی !!! موشه له شده بود روده و ....زده بود بیرون
خلاصه فراش ازم قول گرفت به کسی چیزی نگم , دیدم زنگ کلاس خورده رفتم سر کلاس , زنگ تفریح که شد همه مدرسه باخبر بودن به لطف رازداری من !!!

خاطره 9 " دوئل "

  یه روز که خیلی سرحال بودم با خودم گفتم برم تو پارک نزدیک خونه یه دوری بزنم , خلاصه یه شلوار لی با این کمربندهای کابوی و یه تی شرت رفتم بیرون , به شدت احساس خوشتیپی میکردم و همچین یه حس وسترن بازی بهم دست داده بود ! از قضا وارد یه کوچه شدم که توش ساخت ساز انجام میدادن , دیدم آخر کوچه یه دختر خانم انکار تیپ ما رو کپی کرده بود داشت میومد, انگار اونم بدجور احساس خوشتیپی میکرد , یه لحظه به خودم گفتم : فکر کن الان قراره باهاش دوئل کنی ! یه نگاه به دختره یه نگاه به زمین , داشتم زیر لب آهنگ فیلمهای وسترن رو زمزه میکردم , فاصله داشت نزدیک میشد سرم انداختم پایین تمرکز کردم که تا سرم رو آوردم بالا مثلا شلیک کنم ! سرم رو آوردم بالا که هفت تیرم رو بکشم دیدم دختره غیبش زده !!! خیلی تعجب کردم همین جور با حالت تعجب داشتم اطراف رو نگاه میکردم و میرفتم جلو که دیدم بنده خدا دختره افتاده تو کانالهای که مخابرات کنده بود ! خیلی هم بد افتاده بود ! خلاصه برادر بازی در آوردیم و کمکش کردم اومد بیرون بنده خدا حالش خوب نبود , یه چند دقیقه واستادم حالش,که بهتر شد گفتم با اجازه مرخص میشم دختره تشکر کرد , داشتم با خودم فکر میکردم عجب فیلمی شد ! فقط آخرش پسره به دختره نرسید !!!  

خاطره 8 " منم بچه درسخون "

سال دوم دبیرستان بودم , درسم بد نبود ولی شیطونی میکردم و نمیخوندم , خلاصه انقده ما رو نصیحت کردن منم جوگیر بچه مثبت بودن گرفته بودم , خلاصه کتاب روانشناسی رو برداشتم و شروع کردم خوندن , خلاصه ترکونده بودم از خوندن , فوت آب شده بودم تو راه مدرسه به پسر عموم که همکلاسیم بود گفتم از بس روانشناسی خوندم فکر میکنم الان روانشناس هستم و هی از خودم سوال می‌پرسیدم و خودم جواب میدادم خلاصه واقعا حس خوبی داشتم , پسر عموم گفت خوش بحالت معلومه خوب خوندیا ? منم گفتم اگه افتادی کنار من تقلب بهت میرسونم ,,, یهو پسر عموم گفت دیوونه امروز امتحان جامعه شناسی داریم تو رفتی روانشناسی خوندی !!! گفتم اذیت نکن , گفت بیا اینم برنامه !!! حالم گرفته شد بود بدجور انگار با آر پی جی زده بودن تو برجکم , اما من امتحان رو خوب شدم , اول بخاطر مغز بازیم بعد بخاطر قدم !!! حالا میگم چطور , رفتم تو کلاس اعصاب نداشتم تو فکر تقلب بودم که ,,, فهمیدم ! یه صندلی گذاشتم رو میز معلم و با گچ رنگی تو سقف چندتا سوال مهم رو نوشتم , موقع امتحان هم به بهانه اینکه مثلا دارم فکر میکنم خودکار رو میذاشتم گوشه لبم و یه دست زیر چونه داشتم تقلب ها رو میخوندم بعد خوندن هر سوال مینوشتم خلاصه آخرای سوالها بود که دیدم همه بچه ها دارن مثل من فکر میکنن !!!
خواهش میکنم ازین خاطره بدآموزی نشه چون قدتون مثل من نیست ...!

خاطره 7 " دربست فراری "


 15 سال داشتم عید بود با دوستم قرار گذاشتیم بریم بیرون دوری بزنیم , خلاصه بعد کلی علافی توی شهر و پارک و ... فشار گرسنگی مجبورمون کرد بریم یه چیزی بخوریم , خلاصه دوتا ساندویچ و نوشابه زدیم یکم دل درد گرفتم بنظرم تندتند خورده بودم اما دیدم نه خیلی داره درد میکنه به دوستم گفتم بنظرم مسموم شدم یه ماشین بگیر بریم خونه , دوستم جلو نشست منم صندلی عقب دراز کشیدم , هنوز نصف راه نرفته بودیم که ... گلاب به روتون دیگه نمیشد تحمل کنم , با یه بدبختی و پیچ و تابی خودم رو تا نزدیکای خونه نگه داشتم به راننده گفتم آقا پیاده میشم , خلاصه تا راننده ترمز زد در رو باز کردم و با سرعت دویدم طرف خونه که خرابکاری نکنم ! خلاصه با اون سرعت رسیدم پشت در خونه دیگه در نزدم ایکی ثانیه از رو در پریدم تو حیاط دیگه واقعا تحمل سخت بود هر چی به دستشویی نزدیکتر میشدم فشار بیشتر میشد ! رفتم و ...
از دستشویی اومدم بیرون , دیدم در میزنن در باز کردم دیدم دوستم خیلی ناراحته , بهم گفت آرش من که پول داشتم چرا فرار کردی ? خلاصه توضیح داد که بعد دوییدن من راننده فکر کرده ما نمیخوایم کرایه بدیم و دوست منو گرفته بود که فرار نکنه دو سه تا چک هم انگار بهش زده بود !!!

خاطره 6 " شیرینی نامزدی "

دوستم زنگ زد که آرش جان نامزد کردم و ...
قرار شد یه شیرینی پیاده بشه با چندتا از بچه های متاهل قرار شد بریم روستای بچه ها خلاصه اونجا یه گوسفندی و کبابی , این وسط فقط من مجرد بودم , این دوست ناقلای ما زنگ زد که آرش چون ماشین نداری خودم میام دنبالت و من هم از همه جا بیخبر قبول کردم اومدن دنبالم , بعد تبریک و سلام و احوالپرسی , دیدم خودش و نامزدش جلو نشستن و یه دختر عقب , مجبور شدم عقب بشینم خلاصه این دوست ما که خیلی هم زبون دراز و پرحرف تشریف دارن انقده متلک به ما انداخت , 5 تا ماشین حرکت کردیم به سمت روستا و رسیدم خونه آشنای دوستم , من و دوستم مشغولی تهیه کباب شدیم و گوشتها رو گذاشتم که آماده بشه واسه کباب , دوستم گفت آرش پایه ایی بریم شنا منم قبول کردم ولی لباس که نداشتم دوتا حوله از فامیلشون گرفتیم و رفتیم شنا , دیدم همه بچه ها دارن میان با خانمهاشون بودن , من سریع اومدم بیرون و خودمو خشک کردم و لباسم رو پوشیدم , دوست من هم اومد بیرون و حوله رو دور کمرش پیچید و لباس زیرش رو در آورد که بذاره یکم خشک بشه و فقط پیراهنش رو پوشید , همه اومدن و سربسرش میذاشتن , که دوستم یه الاغ رو دید که بسته بودن به یه نخل , گفت من میرم سوار شم , همه داشتن نگاه میکردن , اما انگار این آقا الاغه از اون چموشاش بود و نمیذاشت سوار بشه , کلی بچه ها بهش خندیدن , یهو جو گیر شد رفت بالای نخل و اومد بالای سر آقا الاغه و خواست مثل این فیلمهای وسترن بپره رو الاغه ! همه سکوت و چهار چشمی داشتن نگاه میکردن , اومد پایین تر یه دست به شاخه نخل و یه پاش هم رو شاخه , دست دیگه ش رو تکون داد که یعنی میخوام بپرم پایین , و پاشو باز کرد و پرید که کاش نمیپرید ....!
حوله که دور خودش پیچیده بود گیر کرد به شاخه بریده شده نخل و دور خودش پیچید و لخت و با شکم خورد رو کمر آقا الاغه !!!
وااای حالا لخت افتاده بود !
یهو همه با صدای بلند خندیدن , با کلی خجالت بلند شد و حوله رو پیچید به خودش , تا عصر شده بود سوژه خنده , موقع برگشتن ساکت بود , یادم اومد موقع رفتن چقده سربسر من میذاشت.....

خاطره 5 " چه شبی شد اونشب + 16 "


 ۱۷ , ۱۸ سال داشتم , افتاده بودم توی خط فیلم دیدن بخصوص فیلمهای ترسناک و به قول معروف کلبه وحشت , یه تعطیلی خورد رفتم روستا شب خوابیده بودم یه صدایی میومد مثل اینکه یه نفر داشت بزور نفس میکشید فکر کردم بازم بابابزرگ داره خورپف میکنه !!!, دیدم نه دوباره صدا اومد ولی از بیرون خونه ست تقریبا ساعت دو شب بود , یه ترسی اومد تو وجودم ولی ما که عند شجاعت بودیم جوگیر شدیم که برم ببینیم قضیه چیه , که کاش نرفته بودم , دیدم صدا داره از تو آغل گوسفندا میاد , یاد حرف بابابزرگم افتادم که میگفت جن میاد و با گوسفندها بازی میکنه من فکر میکردم واسه ترسوندن ما این حرفا رو میزنه , ترسم بیشتر شد اما گفتم باید بدونم قضیه چیه , آغل کوچیک بود شاید کلا ۲۰ گوسفند بیشتر نداشتن , چون هوا سرد بود همه روزنه ها رو گرفته بودن , دوباره همون صدا اومد ولی انگار دیگه آخرای نفس کشیدنش بود واقعا ترس داشت ، توی اون سرما داشتم عرق میکردم , رفتم در آغل رو باز کردم یه پتو کهنه آویزون کرده بودن , پتو زدم کنار خیلی تاریک بود فقط دیدم همه گوسفندها جمع شدن ته آغل ولی انگار یه چیزی جلو در افتاده بود یهو دوباره همون صدا اومد و از همون موجود بود !!! سقف آغل کوتاه بود و مجبور شدم بشینم روی دو پا حالت پامرغی رفتم جلو و داشتم دستم رو روی زمین میکشیدم تا بهش نزدیک بشم , چشمم به تاریکی عادت کرده بود انگار یه حیوون بود ولی واضح نمیدیدم , خلاصه دستم خورد بهش پاشو تکون داد و همون صدا اومد , دست کشیدم روی پاش دیدم سم داره ,!!! یادم اومد که میگفتن جن ها سم دارن !!! خداییش بد جور ترسیده بودم , پاهاش رو لمس کردم بدنش عین بز مو داشت , بخودم قوت قلب میدادم که حتما بزه !!! یهو دوباره همون صدا اومد رفتم جلو تر و دستم رو میکشیدم به بدنش که یهو خشکم زد !!!!!!!!!!!!!
لباس تنش بود !!!!!!!!!!!!!
وای خدا قلبم دیگه داشت از سینه م میزد بیرون خودم رو که کشیدم عقب تعادلم بهم خورد به پشت خوردم زمین و عقب عقب رفتم بیرون
نمیدونستم چیکار کنم
رفتم توی خونه پدربزرگ و مادربزرگ خواب خواب بودن , دیدم تو طاقچه یه چراغ قوه هست برداشتم و یه کارد بزرگ هم برداشتم بسم الله بسم الله خودم رو رسوندم جلو در آغل درو باز کردم پتو رو زدم کنار دیدم همون موجود یه بزه !!!! اما چرا ژاکت پوشیده بود و چرا خس خس میکرد دقت کردم دیدم چون ژاکت تنش کرده بودن دستو پا زده که درش بیاره بند دور گردنش تابیده شده بود و داشت خفه میشد البته هنوز اونقدر سفت نشده بود با کارد بند رو پاره کردم بز بیچاره یه نفس راحتی کشید , حالا قضیه ژاکت برام سوال شده بود , صبح مادربزرگ گفت این بزه مریض بوده و یه ژاکت تنش کرده که گرمش بشه !!!

مطالب قدیمی‌تر